آنوشکا
.
آنوشکا
درباره وبلاگ


از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود نیز غمگین اند؛ با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند...

پروفايل مدير وبلاگ
ورود کاربران
خبرنامه

عضويت سريع
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
کد امنیتی : *

چت باکس



(Refresh)
:) :( ;) :D ;;) :X
: :P :* =(( :O :^
B) :S :)) :| /:) =;
8| :a :$ [( (:| =P~
:? =D^ @) a};- [-O^ ;))

آهای پسر . . .!!

به هـــرزه بودنتــــ افتـــخار می کنی ؟؟؟

افتخار می کنی که هـــر روز با احســـاسِ یه دخــتر بــازی مــی کنــی و مــیری پزشــو به

دوســتات میــدی کــه بــا ایــنم آره ؟!

افتخار می کنی بــگی اهلِ تعــهد نیـستی و دخــتر واســه بــازی دادنِ ؟؟؟

هــه . . .!!!

این کــارا رو مــی کنی کــه فــردا کــه ازدواج کــردی مثــلا دلــت نخــواد . . .؟؟؟!

فــکر کــن دلــی کــه مـریــض شــد دلــش نــخواد . . . !فــکر کــن یه درصد !!

احســاس مــی کنی کــه خیــلی شاخــی کــه تــووو یــه لحظــه بــا هــزار نــفری ؟؟؟

نــه عــزیزِ مــن . . .!!

ایــنا افتــخار نیــست . . . عـقـدس . . . کـمـبـودِ !!!

مــی دونــی کــه زمیــن گــردِ و خــودتـمــ یــه روزی دخــتر دار مــی شی . . .!!!




نوع مطلب :
برچسب ها : عاشقانه.متن عاشقانه.دوستی.عاشقانه جدید.عارفانه.متن جدید.LOVE.loveعکس عاشقانه.عشق.عکس

امتياز : 3 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 تعداد بازديد مطلب : 177


سه شنبه 17 تير 1393 :: 17:09

آهای دخــــتر خـــانوم؟!؟!؟!

دختر خانمی که میگی با چند تا پسر دوستی و به این کارت افتخار میکنی ...

دختر خانمی که به اتو زدن و شماره گرفتن افتخار میکنی ...

دختر خانمی که چپ چپ نگاه کردن یه پسر رو میری واسه

دوستات تعریف میکنی و دلت خوشه که دوستات به تو حسودیشون شده ...

دختر خانمی که میگی از این سر خیابون تا اون سر خیابون،

برات صف کشیدن و کیف میکنی ...

بله با شمام خوشحال نباش جـــنــــس ارزون زیـــــاد مــشـــتــــری داره!!!




نوع مطلب :
برچسب ها : عاشقانه.متن جدید .عشق.دوستی.دختر.متن عاشقانه جدید.متن عارفانه.شعر.LOVE.love.عکس عاشقانه.عکس

امتياز : 4 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 تعداد بازديد مطلب : 165


سه شنبه 17 تير 1393 :: 17:07

کاشکی وقت رفتن میدیدی که جات بدجوری خالیه
نمیدونستم که یه روزی میری عشقت پوشالیه
کاش میشد و دلم طاقت میاورد قسمتم این نبود
می پوسم به خدا بی تو زیر این آسمون کبود
بی تو من میمیرم دیگه قلبم اینو واست میگه
هر شب به یاد تو خیس گونه هام بی تو بی قرارم
حرفای دلمو پیش تو میگم کسی رو ندارم
درمون دل من بودی ولی باز دلمو شکوندی
فکر نمیکردم که یه روزی بری رفتی و نموندی
بی تو من میمیرم دیگه قلبم اینو واست میگه




نوع مطلب :
برچسب ها : متن عاشقانه.عکس عاشقانه.جدید.عشق.LOVE.love.تنهایی.عاشقانه.عارفانه,،,،

امتياز : 3 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 تعداد بازديد مطلب : 164


سه شنبه 17 تير 1393 :: 17:04

دلتنگ که باشی ،

آدم دیگری می‌شوی

خشن‌تر.. عصبی‌تر.. کلافه‌ تر و تلخ‌ تر

و جالبتر اینکه ، با اطرافیان هم کاری نداری

همه اش را نگه میداری و دقیقا سر کسی خالی میکنی ،

که دلـتنگ اش هستی...




نوع مطلب :
برچسب ها : متن عاشقانه.عکس عاشقانه.جدید.عشق.LOVE.love.تنهایی.عاشقانه.عارفانه,،

امتياز : 3 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 تعداد بازديد مطلب : 86


پنجشنبه 12 تير 1393 :: 22:47


اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, دستش رو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم.
اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد. .
هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم.

بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟!
اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی .اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت,
می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟
اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم.
من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم.
بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, سی درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد.
زنی که بیش از ده سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون ده سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم. بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم.

به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته.
اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم. اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم,
دلیلش هم ساده و قابل قبول بود:
پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه! این مسئله برای من قابل قبول بود,
اما اون یک درخواست دیگه هم داشت:
از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه اوردم. و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم.
خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه. اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم.
وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت : به هرحال باید با مسئله طلاق روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره..

مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم.
هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم..
پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت:
بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره.
جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود ده متر مسافت رو طی کردیم..
اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت:
راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو!
نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم.. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم.

روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم, می تونستم بوی عطرشو اسشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش, من از اون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود,لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود! برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟!

روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم. این زن, زنی بود که ده سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم, صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه, انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره. من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما عظله هام قوی تر شده.
همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.با صدای آروم گفت : لباسهام همگی گشاد شدند. و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم, انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد.

ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم.. پسرم این منظره که پدرش , مادرش رو در آغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزئ شیرین زندگی اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد. من روم رو برگردوندم, ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی.دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم, درست مثل اولین روز ازدواج مون.
روز آخر وقتی اون رو در آغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم. انگار ته دلم یک چیزی می گفت:
ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالی که همسرم در آغوشم بود با خودم گفتم:
من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم.

اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم, وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم, نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم, تردید کنم.
"دوی" در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمی خوام از همسرم جدا بشم!
اون حیرت زده به من نگاه می کرد, به پیشانیم دست زد و گفت:
ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟ من دستشو کنار زدم و گفتم:
نه! متاسفم, من جدایی رو نمی خوام, این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم.
به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم.
زندگی مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم.
زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم.
من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم.
"دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت. من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم.
یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم.
دختر گل فروش پرسید : چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟
و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم :

از امروز صبح , تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم , تو روبا پاهای عشق راه می برم, تا زمانی که مرگ , ما دو نفر رو از هم جدا کنه.

جزئیات ظریفی توی زندگی ما هست که از اهمیت فوق العلاده ای برخورداره
مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه, مهم و ارزشمندند.
این مسایل خانه مجلل, پول, ماشین و مسایلی از این قبیل نیست.
این ها هیچ کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی افرین نیستند. پس در زندگی سعی کنید: زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون کنید.
چیزهایی رو که از یاد بردید, یادآوری و تکرار کنید و هر کاری رو که باعث ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما و همسرتون می شه, انجام بدید..
زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه. این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید.

اگر این داستان رو برای فرد دیگه ای نقل نکنید هیچ انفاق نمی افته, اما یادتون باشه که اگه این کار رو بکنید شاید یک زندگی رو نجات بدید ...



نوع مطلب :
برچسب ها : جملات عاشفانه, جملات زیبا, جملات عاشقانه باعکس, جملات احساسی, جملات زیبا با عکس جدید,

امتياز : 3 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 تعداد بازديد مطلب : 63


پنجشنبه 12 تير 1393 :: 22:44

 

 

 




نوع مطلب :
برچسب ها : جملات زیبا, مطالب عاشقانه, جملات عاشقانه, جملات عاشقانه جدید, عکس دلتنگی

امتياز : 4 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 تعداد بازديد مطلب : 86


جمعه 16 خرداد 1393 :: 11:07

 

 

باشه قبول


رابطه ها مجازی شدن


ولی درد ها که همچنان حقیقی اند




نوع مطلب :
برچسب ها : جملات عاشفانه, جملات زیبا, جملات عاشقانه باعکس, جملات احساسی, جملات زیبا با عکس جدید

امتياز : 4 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 تعداد بازديد مطلب : 86


جمعه 16 خرداد 1393 :: 11:03
پيوندهاي روزانه
جستجو

آمار سايت
  • کل مطالب ارسالي : 154
  • کل نظرات ارسالي : 7
  • تعداد کل کاربران :
  • بازديد امروز : 1
  • بازديد ديروز : 15
  • بازديد هفته : 43
  • بازديد اين ماه : 416
  • بازديد سال : 22011
  • بازديد کل : 22011
امکانات جانبي
.
. .